تبليغاتX
حرفهای گفتنی
دهکده عشق
 

دوســت دارم در زیــر بــاران غــم دل خــود قــدمـی زنــم و در ان سـکـوت سـرشـار از  مـعـصومـیـت بـا دل خـود وداع کـنـم و بـه او گـویـم کـه تـو نـیـز مـانـنـد عـاشـقـان ایـن زمـانـه مــرا روزی تـنـها خـواهـی گـذاشـت و آن وقـت خـواهـم فـهـمـیـد کـه کـسی در ایــن دنـیـا عــاشـق نـمـی مـانـد.

امـا بـاز هـم بـا تـمـام قـلـب شـکـسـتـه خـود قـدم زنـان مـیروم بـه سـایـه گـاهــی کـه خـود را در آن مـکــان دقـایـقــی در امـان بـاران غـم ببینم و دل خـوش مـیـکـنـم کـه آری روزی خـواهـم یـافــت امـا دریــغ از سـایـگـاه و تـکـیـه گـاهــی کـه مــرا یـاری کـنـد ودل خـسـته مــرا در تـلاطــم دریــای غـم بـه روزنــــه عـشــــــق و امـیـد نـزدیــک کـنـد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

به نام خداوند عشق 

بــــازمــیخــوام هـیـچی نگــم                    بـــازم مـیخوام سـکوت کـنم

بــــازم مــیخـوام فــقــط بــرم                   مـیـخــوام بـــرم از هـمـه جا

بـــازم مـیخـوام فــریـاد بـزنم                      از تـــــه دل داد بــزنــــــم

بــــازم میـخـوام کـه نــشـنـوم                    حـــرفــای مــردم و مـــیـگم

بـــزار هــمـه بـه هــم بــگــن                    کــه مـن دیــگــه د یـونـه ام

بــازم مـیـخوام سکـوت کــنـم                      بــازم مـیخوام ساکت باشم

امـــا دیــگـه چـــه فـــایــده ای                  میـخوام نـگــم کـه من چــیـم

یــا واسـه چـی شـعـر مــیـگـم                  یــا از کـجـا دل شکـسـتـه ام

امـــا مــن و یـــه عــــالـمـه                    یـه عالـمـه حـرف بـی دقـدقـه

کـه مــن خــودم دیـگـه چـیـم                  بــزار هــمـه قــاضــی بــشـن

واســـه دلــم حـکـمـی بـدن                     اونــــا ی کــه امــیــد مــیــدن

واســـه دلـــــم شـعـــار مـیـدن                 هـــــمـه مـیـگـن کـه دل چـیـه

عـــاشــق و مـعـشـوق چـیـه                     اونــــا مـیـــگــن دنـیـا چـیـه

اونـــا هـمـش شـعـار مـیـدن                     مـیـخـوان بـگـن کـه عـاقـلـن

مـیـخـوان بـگـن کـه مــن کـیـم                    یــا واسـه چـی یه عـاشـقـم

امـــــــــــا مـــنـم یــه ادمــــــم                   مــیخـوام بــگـم کـه عاشـقـم

اره بــــــزار هــمـه بــــــگــن                   کـــه مــن دیـگـه دیــونــه ام

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

بارن میبارد!!باران

اما چه فایده که همه گریزان هستن از او

ان هم در هوای زیبایی پاییزی

که هر کس را وسوسه زیبایی خود می کند

وسوسه این که دل عاشقی را زیباتر کند

ولی اما چه حیف؟؟!!

همه در فکر گریز از باران

و من در فکر بارانی شدن

با قدمهایم به استقبال باران میروم

و من خود را در تک تک قطره ها

اب میکنم و خود را بارانی میبینم

اری من نیز بارانی میشوم

و جنس تن خود را بارانی میبینم

اما بسیار دلگیرم از قدمهایم

که مرا یاری در هم قدم شدن با باران نمی کند

و مرا با صدای خش خش باران هم ساز نمی کند

چه حیف میشود در زیر باران نبودن

و احساس ارامش نکردن در فضای پاک ان

چه حیف از بی نصیب بودن از ان حال و هوا

ویا قدم نزدن در ان احساس زیبا

و تفکر نکردن به اشک های شیشه ای

که بر روی شیشه روان می شود

اما چه زیبا و بی صدا می گریند شیشه ها

چه زیبا؟؟چه زیبا؟؟چه زیبا؟؟

که شیشه دل هر کس روزی خواهد گریست

روزی نه تنها دور بلکه روزی نزدیک

ان هم بی خبر خواهد امد

اما به خاطر چه کسی باشد مهم است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 
 

 باز اومـــــدی دیدن من          کـــــنج حــیــات خــونمون

باز اومدی حرف بزنــی          مـیخوای بگی که عاشقی

بازم میخوای بهم بگی          کـــه همیشه دوسم داری

باز اومدی نگام کنــــی          فـقـط بگـی خاطر خواهی

باز امــــدی  کــنـار  مـن         ای گل هـمـیشه بهار من

بازم همش گل میچینی          کـه عـاشـق و دیـونه ای

هــمــش میــاد توی دل             کــه من دیگه نمی مونم

باز مـیـگـی مــال مـنی           همه میدونن که عاشقی

مــنم همش بهت میگم           کـه مـن دیـگـه مــال توم

امـا همـش بـهـت میـگم          که من دیگه دوست دارم

امـا مــنـم حـرفــی دارم           میخوام بگم که عاشقم

میـخـوام همـش داد بزنم           میخوام بگم که من توام

یعنـی دیـگه مـن دیونه ام         تـازه دیـگه سـربه هـوام

اونـم بـه خـاطــر دلــــــــم         که من دیگه یه عاشقم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

من یک عاشق بی عشقم ان هم در شهر عاشقان؟؟؟

کاشانه ام برگ گل یاس است و زیر اندازم زمین خداست

تکه نانی دارم بر وصف صفا انهم از لطف و کرم خداست

وجرعه ای اب دران کوزه که از خاک پاک خداست

سقف خانه ام منور است از وجود اسمان

خانه ام همیشه روشن است از وجود پر نور مهتاب

و در ان خانه نورانی چشمک میزنند ستارگان به همه

و همیشه باز است در ان خانه بسوی مهمان

پس می طلبد هرکه را که اهل دل و عشق و قلم است

ان هم به صرف کوله باری که پر است از شعر شاعران

اری شب شعر من دور نیست در همین اطراف است

پس هر کجا که باشم اسمان مال من است

شهر من نیز دور نیست در کنار خانه توست

راهی تا خانه عشق نیست چند صباحی فرق دارد

انهم در وصف چشمان توست که خود را یاری کنی

اری خانه من عشق من است

و جواهراتم نیز ستارگان

وکوچه باغم پر از گلهای یاس

وقلب عاشقم نیز به تو تعلق دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

 ای  کــــه در کــــوی دیـــوانـگــی مـکــانــی داری

  ای کــــه بر سـر در دل عــاشقـانـه جـایـی داری

  ای کـــــه هـــــــزاران دل مــعــشوق تو اســـــت

  پــس چــرا ایــن هـمـه بــی وفـایــی مـیـکـنــی

  گــر کــه جـایــی در دل عـــــــاشــقــانـــه داری

  پـس چـرا به عشـق خـود مـرا نـمـی رسـانــی 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

همیشه به یادم هستش که من کی هستم و یا از کجا اومدم

اره من میدونم من ارشیا هستم ویا محمد

ولی یه کسی که همیشه دلش تنگه واسه همه چیز واسه یه دل پاک

واسه یه دلی که بتونه اونو سنگ صبور خودش کنه

واسه کسی که بتونم دوستش داشته باشم و خودمو تو اغوشش بندازم

و کسی که بتونم بهش تکیه کنم و واسه اون تکیه گاه باشم

واسه کسی که واقعا بهم ثابت بشه که دوسم داره

و به خاطر همینه که همیشه دلتنگ و چشم به راهم

ولی نمی دونم چرا نتونستم اونو پیداش کنم

و یا شایدم پیداش کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید نه نمیدونم چی بگم ولی میدونم نتونستم بهش نشون بدم که اره

منم یه ادمم

وجنسم از خاکه و عمرم مثل گله که هر وقت ممکنه مثل گل پر پربشه

(یعنی ما ادما نمی دونیم که فردا چی پیش میاد و چی میشه)

ولی من خیلی دوست دارم میتونستم واسه اون یه شخصیتی میبودم که

اون دوس داره!!!!!!!!!!!!

و بهش بگم من عاشقم و یه ادمم حق داره که کسی رو دوس داشته باشه

ولی خیلی ناراحتم و خیلیم از دست خودم عصبانی هستم که چرا

نتونستم؟؟؟؟

نتونستم که فقط بهش بفهمونم که من هستم و وجود دارم وتورو دوس دارم

ولی خوب میخوام زندگی کنم و همیشه چشم امید دارم به همه چیز؟؟

به روزی که همه حقایق مثل افتاب پشت ابر پیدا شه و همه بدون!!!!!

بدونن که پشت دل ابری منم چی میگذره یا چه غوغایی اون پشته؟؟؟؟؟؟

که هیچ کس از اون خبر نداشته جز من و دلم و قلب شکستم!!!

که خدا میدونه چی دارم میکشم تا اون روز بیاد

تا اون روز بیاد ومن بتونم بگم که اره همیشه عاشق بودم

ولی همه چیزو تو دلم ریختم و تحمل کردم

وحتی یه کلمه روهم نگفتم و فقط خواستم بفهمونم که من مقصر نبودم

اره کسی که این مطلبو میخونی واقعا نظر بده چون از بغض حتی نمیتونم

نفس بکشم

وتا خر خره تو باتلاق بغض گیر کردم

ولی اینو خوب میدونم که منم رفتنیم و باید برم

ولی دیگه جایی واسه فرست بخخش دیگران نیست

چون من دیگه شاید نباشم واونوقته که

سنگ قبرم به جای چشمام اونارو میبینه

و اونا اینو میخون که درس عشق خیلی سنگینه

و خیلیم پر درده پس اگه تحملشو داری عاشق شو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

کنارساحل میشینم وبه دریا فکر میکنم؟

نمیدونم چرا همش تو فکرم شاید یه حسادت باشه اونم به دریا نمیدونم

واسه چی ولی شاید به خاطر ارامشی که داره ویا به خاطرارامشیه که به

 همه میده.

ولی خوب میفهم هرکی بخواد در کنارش باشه ارامش بهش میده اما من به

این کنار ساحل نشستن قانع نمیشم میخوام برم یه چیزی پیدا کنم تا بتونم

با اون به دل دریا برم هرچی باشه فرقی به حال من و دریا نداره چون دریا

مثل ادما شخصیتو تو مجلل بودنشون نمیبینه و من خودمم به ای چیزا

اهمیتی نمیدم.

خوب یه چیزی پیدا کردم؟ شاید کم باشه ولی قایقی از یه پیر سالخورده

میگیرم یادمه اون پیر سالخورده یه چیزی گفت:

گفت پسرم به دریا اطمینان نکن چون دریا اطمینانی نداره.

نمیدونم چطور دلش اومد و این حرف و زد ولی من باورم نمیشه و خودمو به

موجاش میسپارم میرم تا هر جایی که دریا خودش دعوتم کرده میرم و میرم

تا جایی که خودم باشم و اسمون ودریا جایی که نه از ادما نه از کاراشون

خبری باشه جایی که خودم باشم و خدای خودم واز دریا هم واسه بیشتر

کردن این لذت کمک میگیرم و دریا هم با اون صدای زیباش بهم ارامشی

میده که قابل وصف نیست همین واسم کافیه یه ارامشی که خودم دوسش

 دارم واز ته دل ارزوشو داشتم.

اونجا جایی که تا دلت میخواد میتونی عقده هاتو خالی کنی و چشمات هم

میتونن بشن یه شب طوفانی ولی یه شب طوفانی زیبا و شاعرانه و تو اون

لحظات به هر چیزی که دوس داری میتونی فکر کنی چون من همیشه هر

 چند وقت یکبار نیاز خودم میبینم که اینطوری باشم چون واقعا فکر میکنم که

 انگار تازه متولد میشم.

حالا بعد از چند ساعت که به دریا و زیبا یی های که داره خوب فکر میکنم و

 به خودم که خوب خوب فکر میکنم میبینم که سبک شدم و حالا به فکر

برگشتن به ساحل وادماش میفتم که یهو متوجه یه مهمون میشم که اونم نا

خواسته به جمع ما پیوسته؟؟؟

اره ماه و ستاره هاش اونام بودن و من بی خبر بودم اما چه سنگ صبوری

 داشتم همش گوش داده و با تابش نورش به دریا و من یه شب به یاد

موندنی تری رو واسم درست کرد حالا می خوام برگردم با همون پاروی

شکسته پارو میزنم و پارو میزنم تا به ساحل میرسم ولی از اون پیرمرد

نشونی نیست فکر کنم پیش خودش گفته اینم رفت وبه یاد ها پیوست و

دریا با خودش بردش وبه حرف منم گوش نکرد!!!

ولی میخوام بگم مهمونی خوبی بود ویه یاداشت رو قایقش میزارم و میگم

 حیفه تورو خدا در مورد دریا اینطور حرف نزن چون خیلی ارومه و خونگرم و

مهمون نوازه.

حالا تو این تنهایی شب و کنار ساحل یه قدم زدن زیر مهتاب شب و صدای

 موجای دریا لذت اون شبتو هزاران برابر میکه و منم میخوام تا صبح کنار

 ساحل قدم بزنم و لذت ببرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

 

می خوام پرواز کنم تو اسمونا

اونم یه پرواز زیبای زیبای

تا شهر عشق تا شهر اقاقیا

اونم به تنهایی مثل پرستوی عشق

مثل قلب یه ادم عاشق

که هر دقیقه واسه معشوقش میتپه و پرواز میکنه

و واسه اونه که زندس و زندگی میکنه

میخوام برم تو اسمونا تا جایی که من باشم و ابرها

تا جایی که ندونم واسه چی پرواز کردم

تا جایی که به یاد قلبهای خسته بیفتم

اونوقت می خوام به یه جای دورتر سفر کنم

جای که بتونم راحت باشم

جایی که بتونم این همه خستگی رو فراموش کنم

هر چند ادرسی درست از اون مکان ندارم؟؟؟

ولی اینو خوب میدونم که می خوام دورشم

دورشم از همه کسایی که اطرافم هستن

از همه کسایی که منظر خطای تو هستن

می خوام به شهر عاشقانه ای سفر کنم

که همه مردمش اونجا عاشق هستن

و به اون عاشق زخم نمیزنن

جایی که حرمت عاشق و معشوق محفوظه

اونجا جایی پر از صفا وصمیمیت و عشق

جایی که میشه گفت من زندم ودارم نفس میکشم

جای که میدونی همه مردمش یک رنگن

وبا اون یک رنگیشون میگن دوست دارم

ولی خوب همش خواب بود و رویا

ولی خیلی جذاب بود و زیبا

اگه ادم یکیشو داشته باشه

باید جونشم فداش کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 
 

خوش به حال آسمون واسه اینکه تنهاس  وبا تنهاییش هیچ غمی نداره

واسه اینکه نمیتونه دلشو پیش یه معشوق جا بزاره وعاشق شه

 و واسه اینکه بهش نمیگن اون کارش درسته یا نادرسته

 یا اینکه واسه لجاجت دیگران اون خورد شه و واسه خاطر دیگرا

دست به کارایی بزنه که خودشم ندونه اخر اون کارش چی میشه

و به کجا ختم به خیر میشه و تازه بعد از اون همه کارا تازه

میفهمه که کی یا چیو از دست داده اون وقت میفهمه که چه کاری کرده

 و پشیمونیم فایده ای نداره .

تازه یه نکته خیلی خیلی مهم دیگه اسمونم اینكه هر وقت اسمون دلش

 بگيره بي بهونه مي باره و می باره و به كسي هم توجهی نمي كنه

واز كسي هم به خاطر اون گریه هاش خجالت نمي كشه

و هیچ اهمیتیم

به دیگران نمیده چون میدونه اسمونیه واز جنس رنگای ابی

وارغوانیه و به رنگ یک رنگی عشقه وهمه انسانهای عاشقم به خاطر

 این نکته ای که اسمون داره خیلی دوسش دارن پس همش مي باره

و مي باره واينقدر

 مي باره تا آبي شه و ‌آفتابي شه...!!!

ای کاش میشد ما ادمها که اسم خودمونو گذاشتیم انسان و با این

 برچسب انسانیتی که داریم روز رو به شب و شب رو به روز

میرسونیم حد اقل کاری که میکردیم این بود که بتونیم یه حرفی از انسان

 بودنمون داشته باشیم و ای کاش و ای کاش مي شد

 یه خورده کوچیک مثل آسمون بودیم اونم صاف و بی ریا

 و ای كاش مي شد وقتي دلمون گرفت

 و ابری شد و غصه هامون راه نفس کشیدنامونوگرفت

 اونقدر بباريم

 تابالاخره آفتابي بشيم و بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

و کسی اون بارشتونو دیده

 تا بعدها سرکوفتشو بهتون بزنه.

                                        
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

در کنارم بنشین تا من نیز به تو تکیه کنم

وبوی شبنم صبحگاهی را در تو جستجو کنم

و به دشتهای زیبای دوستی با هم بنگریم

وبه تمامی زیبایهای دنیا لبخند زنیم

لبخندی زیبا و به یاد ماندنی و شیرین

و گل عشق را با تمام زیبا یهایش بنگریم

ودر کوچه باغ اقاقیا شبی را به صبح رسانیم

و در ان شب بی همتا شعری را از حفظ کنیم

که تا عمر داریم عشقمان را فراموش نکنیم

وهر گز فراموش نکنیم که ما مرغ عشقیم

و مرغ عشق نیز بدون معشوقش زنده نیست

بیا تا صبح جام می و پیمان در دست گیریم

تا که از لب لعلمان جان تاز ه ای گیریم

ودر سرمای شبانه این شب زمستانی

با در اغوش گرفتن یکدیگر بفهمیم

که چه شب پر از مهر و صفاییی داریم

و فراموش نکنیم که ما دیگر در زمین نیستیم

بلکه در اسمان ودر پیش ملائکه خدایم

ودر اسمان نیلگون عشقمان فرشتگان خدایی هستند

چرا که ما دیگر به معنی والای عشق خدایی رسیده ایم

به معنی هزاران معنی عاشق شدن رسیده ایم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:22 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 
 

زندگی خیلی سخته من تا حالا به اون به این خوبی فکر

نکرده بودم؟

شایدم در این موقعیت قرار نگرفته بودم که فکر کنم

زندگی چه جوری هست

ولی حالا تو این شرایط و تو این به هم ریختگی فکر و

اعصاب و همش میگم

اونقد سخته که ادم زیربارسنگین اون ممکنه له بشه

وهمه فراموشش کنن

یا اینکه واسه خاطر کسی که دوسش داری دست به

کارایی بزنی که نتونی خودتو ببخشی

کاری کنه که یه روز حتی فکرشم به ذهنت خطورنمی

کردی چه برسه عمل کردن به اون

کاری که به خاطر اون له بشی و از روی جنازه خودت رد

شی تا اون بتونه زندگیشو کنه

کاری کنی که اون بتونه به زندگیش ادامه بده و تور

فراموش کنه و ازخاطراتش بیرون بری

و توهم زنده باشی ولی نه واسه زندگی کردن بلکه به

خاطر زنده موندن واسه اطرافیانت

چون اگه واقعا عاشقش باشی تحمل ناراحتیشو نداری و

دوس داری خودت ناراحت باشی نه اون

پس تو تحمل میکنی به خاطر اینکه اون خوشبخت بشه

و به پاد نسوزه و توهم اونو ناراحت نکنی

چه برسه عذاب دادن و دیدن عذاب کشیدن اونوو قطره

قطره اب شدن عشقت که همه هستی تو

ولی خوب چرخه زندگی همیشه به کام ادمی نیست و

ادم اونو میزاره روی چرخه بخت و اقبال

ولی نه دوستان اینطور نیست همه ادما با پول یا با اون

پشتوانه ای که دارن بختشونو تغیر میدن

ولی من یه چیزی میگم شاید اشتباهم باشه ولی تا

خوب موقعیت پیدا نکردین عاشق نشید

همین فکر کنم کافی باشه ولی خدایش به این حرف من

فکر کنید

ولی خوب اگه عاشق شدید دعاتون میکنم به عشقتون

برسید

ولی منم دعا کنید تا بتونم یه عشق واقعی رو پیدا کنم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

فکر  بلبل  همه  آنست که  گل شد یارش                           گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشـد                         خواجــه  آنســت که  باشــد غم خدمتکارش

جای  آنست  که  خون موج زند در دل لعل                          زیـــن  تغـابن  که خزف می شکنـد  بازارش

بلبل از فیض گل  آموختـسخن   ورنه  نبود                          این همه قـــول  و غــزل  تعبیه در  منـقـارش

ایـکـه در کـوچــه مـعـشوقـه مـا می گــذری                         بر حـــذر بـاش که سـر می شـکند  دیـوارش

آن سفر کرده که صد قافله دل همراه اوست                        هر کجـا هســت خـدایـا  به سـلامــت  دارش

صحبـت  عافیتت  گرچـه خوش  افـتـاد ایـدل                        جانــب عشــــق عزیز  اســت فرو   مـگـذارش

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

عشق يعنی سلام و صد سلام.

عشق يعنی لحظه های التهاب.

عشق يعنی لحظه های ناب ناب.

عشق يعنی دیوانه و دیوانگی.

عشق يعنی سوز نی آه شبان.

عشق يعنی لحظه های التهاب.

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر.

عشق يعنی اشک حسرت ريختن.

عشق يعنی سجده کردن با چشم تر.

عشق يعنی مست و بي پروا شد.

عشق يعنی در جهان رسوا شدن.

عشق يعنی سر به دار آويختن.

عشق يعنی انتظار و انتظار.

عشق يعنی زندگي را باختن.

عشق يعنی سوختن و ساختن.

عشق يعنی مستی و ديوانگی.

عشق يعنی با جهان بيگانگی.

عشق يعنی ديده بر در دوختن.

عشق يعنی در فراقش سوختن.

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

ای تنها هم آغوشم ،ای تنها هم رازم،ای تنها عشقم و ای تنها امید و آرزویم!؟

بیا بیا تا غبار از چشمانم برداری

بیا تا با نگاهت زندگی دوباره ای به من بدهی

بیا که هنوز احساسم دست نخورده مانده

بیا که احساسم را پس از چندین سال عمر دست نخورده گذاشته ام

و احساسم را به اندک بهایی نفروخته ام

و جسم خاکیم را با لذت این دیار خاکی که پر از هوا و هوس است آشنا نکرده ام

بیا که هنوز چشم به راحت دوخته ام تا زندگی را برایم معنی کنی

و معنی آزادی و آزادگی را برایم تفسیر کنی

بیا که من دیگر توان دوری تورا ندارم

بیا تا مشاهده کنی چقدر بی قرارم و چقدر بی صدایم

بیا تا با دیدن تو چشمانم شاد شود و قلبم از شادی تو از تپش باز ماند وزبانم با دیدن تو مثل بلبل آواز خوان شود

بیا و دستی بر صورتم بگذار تا اشک شوق از چشمانم جاری شود

بیا که دیگر تا مردن فاصله ای ندارم؟؟؟

پس بیا تا زنده ام تا اشکی دارم تا می توانم دل سیری گریه کنم

من میخواهم اشکهایی که منو تو با هم میریزیم بر چهر را قاب کنم

و اشکهای از فرط لذت شادی را بر گونه هایت ببینم

میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی،میخواهم اشکهایت تمام روحم را خیس کنند

بیا ای تنها هم آغوش من بیا که سالهاست سر به دیوار نهاده ام

بیا تا سرم را در آغوش پر از محبتت را لمس کنم و آن وقت بمیرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 
 

اگه خواستی قلبتو هديه کنی بدون که کی

 می خواداون هدیه روبازش کنه.

اگه خواستی دلتو و فرش زير پای کسی

 کنی بدون کی قرار فردا روی اون پابزاره.

 

اگه خواستی عروسک دست کسی بشی

 بدون که اون عروسکی رو بجز تو دوست

نداره.

 

اگه خواستی به کسی بگی دوستش

داری بدون که چقدر خاطرتو می خواد.

اگه کسی دونست عاشقشی زود بهش

نگو دوستش نداری.

 

و لي من يه چيز و از تو مي خوام اونم اینه

 که دوستم داشته باشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

من این چند خط رو به خاطر همه می نویسم،به خاطر همه دوستایی که دلشون مثل من یه جای خیلی دوره،دورتر از هر مرز خاکی روی زمین یه جایی تو آسمون (عرش اعلاء)هفتم پیش عشقشون و معشوقشون.من که این همه کلمات رو سرهم کردم قصدم نصیحت نیست بلکه مثل برادر کوچیکترون میگم،اگه منو قابل میدونید.

همیشه با کسی باشید که وقتی احتیاج بهش داشتین اون به شما لبخند بزنه و کمکتون کنه.اونایی

 که وقتی احتیاج داشتین باعث شدن لبخند بزنید . اونایی که باعث شدن وقتی ناراحت بودین سمت

 روشنی واقعیتعا رو ببینین.اونایی که شما می خواید بدونن که شما قدردوستی با اونا رو می

 دونین.

 

بهترین دوست اون دوستیه که بتونی با یک رنگی تمام بشینی و با اون درد دل کنی و چیزی بگی

 ووقتی ازش دور شدی و خدا حافظی کردی حس کنی بهترین گفتگوی عمرترو با اون داشتی.

ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو

 دوباره بدست نیارم نمی دونم چی رو از دست دادیم و چه چیزی رو دوباره به دست آوردیم

 وباید چطوری قدر آونو بدونیم.

 

پس دوستان تمام عشقتونو به کسی بدین تضمینی نیست که اون همین کاررو بکنه پس انتظار عشق

متقابل نداشته باشین فقط منتظر باشین تا اینکه آروم آروم تو قلبش رشد کنین واگه اینطور نشد

 خوشحال باشین که توی دل تون رشد کرده.

در عرض یک دقیقه می شه یک نفر رو خرد کرد در یک ساعت می شه یکی رو دوست داشت

 و در یک روز می شه عاشق شد ولی یک عمر طول می کشه تاکسی رو فراموش کنین.

پس دنبال هرنگاهی نرید چون می تونه اون نگاه گولتون بزنهو از عشقتون غافلتون کنه.دنبال

 دارایی دنیا نرید چون می تونه اززندگی و انسان بودن وعاشق زیستن دوردون کنه.

همیشه دنبال کسی باشین که باعث بشه به همه لبخند بزنید و با عشق اون صبحا از خواب بلند شید

وبا یاد اون از خونه بیرون بزنید وبا یاد اون قدم تو زندگی بردارید و با یاد اون صبح رو شب

کنید.

دقایقی تو زندگی هستن که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خوای او نو از تو

رویاهات بکشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش کنی وتوی آغوش گرمش چند لحظه ای رو با

 آرامش سپری کنی و می خوای جایی بری که دوستش داری چون فقط یک جون داری و یک

شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی،پس چیزی باش که می خوای باشی.

به اندازه کافی کوشا باش تا موفق باشی و به اندازه کافی امید داشته باشی تا خوشحال بمونی

 ومعنی انسانیت رو با درک والایی که داری درک کنی.همیشه خود تو جای دیگران بزار، اگر

 حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار میده اون کار،پس همیشه

بفکر خودت نباش بفکر ما شدن باش همین کلمه فکر کنم کافی باشه.

پس آرزو می کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی وبه اندازه کافی بکوش تا

موفق باشی به اندازه کافی اندوه داشته باشی تایک انسان عاشق باقی بمونی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

بوسه

 بوسه يعنی وصل شيرين دو لب

بوسه يعنی خلسه در اعماق شب

بوسه يعنی مستی از مشروب عشق

بوسه يعنی اتش و گرمای تب

بوسه يعنی لذت از دلدادگی

لذت از شب لذت از ديوانگی

بوسه يعنی حس طعم خوب عشق

طعم شيرينی به رنگ سادگی

بوسه اغازی برای ما شدن

لحظه ای با دلبری تنها شدن

بوسه سر فصل کتاب عاشقی

بوسه رمز وارد دلها شدن

بوسه اتش می زند بر جسم و جان

بوسه يعنی عشق من،با من بمان

شرم در دلدادگی بی معنی است

بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان

طعم شيرين عسل از بوسه است

پاسخ هر بوسه ای يک بوسه است

بهترين هديه پس از يک انتظار

بشنويد از من فقط يک بوسه است

بوسه را تکرار ميبايد نمود

بوسه يعنی عشق و اواز و سرود

بوسه يعنی وصل جانها از دو لب

بوسه يعنی پر زدن يعنی صعود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

ادما از ادما زود سیر میشن

ادما از عشق هم دلگیر می شن

ادما رو عشقشون پا می ذارن

ادما ادمارو تنها می ذارن

منو دیگه نمی خوای خوب می دونم

تو کتاب دلت اینو می خونم

یادته اون عشق رسوا یادته

اون همه دیوونگی ها یادته

تو میگفتی که گناه مقدسه

اول و اخر هر عشق هوسه

ادما اخ ادمای روزگار

چی میمونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم

من از اون قلب دو رو خسته شدم

نمی خوای بمونی توی این خونه

چشم تو دنبال چشمای اونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

رفتی و ندیدی که بعد از تو چه کردم

چه روز و شبی را محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

با دیده گریان فقط ترا صدا کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

فقط به یاد اشک تو گریه کردم

ان وقط بود که فهمیدم چه کردم

وابستگی ام را به تو باور کردم

آن وقت که با چشم ترم ترا یاد کردم

فهمیدم که چقدربی صدا ترا صدا کردم

هر جایی که رفتم وبه کوی عاشقان سر زدم

با یاد تو نگهی عاشقانه بر در کردم

اما چگونه یادی از تو کنم

که دگر بار دم آشنایی از بر کنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 11:3 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

  

   گفتی به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او را بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی را روشن کن

من مثل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچی باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه بی وفایت رنجیدم

گفتی که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

این روزا دیگه آدما، مهمون هم دیگه نمی شن؟

این روزا دیگه آدما،عاشق هم دیگه نمی شن؟

این روزا آدما احساسشون مثل شنه؟

این روزا آدما مثل سرابا نمی شن؟

این روزا دیگه آدما ،مثل بید مجنون جون نمیدن؟

این روزا دیگه آدما ،مثل اقاقیا به زور بویی میدن؟

این روزا دیگه آدما عاشق عشق نمی شن؟

این روزا آدما دنبال عشقشون راهی نمی شن؟

این روزا دیگه آدما باهم کاری ندارن؟

این روزا آدما تو دل هم جایی ندارن؟

این روزا دیگه آدما تنهای تنها راهی می شن؟

این روزا دیگه آدما دلسوزی واسه هم نمی شن؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

مسافر گریه نکن به حال من تنها امید.

امید زندگی به من بده با گریه هات بهم نگو،هر چی می خوای بهم بگی فریاد بزن اسم منو.

اگر چه می لرزه صدات بذار که با صدای تو،یه لحظه آروم بگیرم یه لحظه بی صدا بشم.

یه شب دیگه روشونه هات دستموبذارم تو دستات، بذار که عاشقت بشم زیر درخت کوچمون،

یه بار دیگه نگات کنم از تو حیاط خونمون،می خوام تورو نگاه کنم فقط به یادد دعا کنم.

تموم لحظه ها برام بشن یه خاطره، مثل خاطره ای که بدرقه مسافره.

تو هم ببین اشکامو فقط به خاطر توه،توهم اونقدر زود نروچشام دیگه مسافره،می خواد بره یه جای دور،یه جائی که جز منو تو کس دیگه ای نباشه،اونجاس که صدات کنم از ته دل دعات کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 

الا اي رهگذر، منگرچنين بيگانه بر گورم

الا اي رهگذر منگرچنين بيگانه بر گورم

شرابم ده، تا در این قبر بیگورم

که من روزی برای خود عاشق سینه چاک بودم

چه مي خواهي چه مي جويي، در اين کاشانه کورم

چه مي خواهي چه مي جويي، در اين قبر بی گورم

چه مي خواهي چه مي جويي، به دنبال کدامین عشق پنهانی

چه مي خواهي چه مي جويي، به دنبال چه می گردی

به دنبال عشق خود دیوانه ای؟

یا اینکه به دنبال یار خود زندگی را گردانده ای؟

تو به دنبال کدامین یار دل سوخته ای

یا به دنبال کدامین فرد ازعبرت سوخته ای

تن من لاشه ي فقر است نگاهی کن بر آن

چون من نیز مانند تو درس عبرت نگرفتم

من هنوز زنداني زورم؟

زنداني زوربی عبرتی خودم!

زندانی نادانی خودم!

زندانی جهل وبی عبرتیم!

کجا مي خواستی بروی

قدر دگر صبر کن تا مردن فاصله ای نیست

مردن حقیقت است حقیقت!!!؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط ارشیا | 

خيلی وقته شعر نميگم واسه چشمای  سياهت

چون هميشه کم ميارم پيش گرمای نگاهت

هميشه دلم می لرزه وقتی چشماتو می بينم

زبونم بند مياد آخه وقتی پيش تو می شينم

تو که هيچ خبر نداری از دل عاشق و تنگم

هميشه دوسد دارم من با همين قلب يه رنگم

دل من هميشه تنگه واسه اون نگاه خسته

واسه اون دستای گرمت واسه اون لبهای بسته

آره عشق من تو هستی که برات موردم هميشه

اول و آخر عشقی زندگيی بی تو نميشه

زندگی بی تو سياهه آسمون هميشه ابری

ديگه می خوام با تو باشم واسه من نمونده صبری

کاش ميشد پيشم بمونی تا ابد،تازندگی هست

تا بشه آسمون آبی،صاف و پاک و ساده،يکدست

دل من روشن و صافه، به هم آخرش ميرسيم ما

میرسیم به آخر عشق میرسم به آخر دنیا

آخر دنيام که باشم با تو انگار تو بهشتم

اسمتو تا آخر عمر من توی قلبم نوشتم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط ارشیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگه اومدی تو شهر اقاقیا اروم بیا
بی صدا بیا که همه اونجا عاشقن
و تو اون شهر ستاره و ماه هم خیلی زیبا تره
اونجایی که شما قدم میزاری شهر عشقه
شهر زییبایه و شهر وفا و صفا پس بدون که کجایی
که نمیشه همیشه ادم تو اون شهر عشقش ثابت بمونه
چون ممکنه از دست بده اون فرصتیو که داری



نوشته های پیشین
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم دی 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
پیوندها
وبلاگ مریم خانوم
وبلاگ نازنین خانوم
وبلاگ زیبای عسل خانوم
وبلاگ پردیس خانوم
وبلاگ حرفای عشقولانه
اسمان نگاه تو
زهره خانوم و عاطفه خانوم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان